|
+ نوشته شده در 11:26 توسط ajr |
سلام سلام سلام خوبیییییییییین من اومدم/خیلی دلم براتون تنگ شده بود /الان که دارم مینویسم میخواد گریم بگیره بزار یکم از سربازی براتون بگم/ خب اونجا دیگه خونه نیست که شبها تا هر موقع دوست دارم بیدار باشم یا صبحها هر وقت که دوست داشتم بیدار بشم ساعت 4:30 صبح بیدار باشه/ میشه بگی نیمه شب/شبها هم ساعت 9 خاموشی میزنند اونجا صبحها ساعت 7 و شبها ساعت 8 آمار میگیرند/ بزار یه چیزی بگم بخنندید همون روز اول من سرما خوردم /موقع آمار باید شماره آماریت رو که خوندند باید با صدای بلند بگی من من هم که سرما خورده بودم و صدام بالا نمی اومد هر موقع به من میرسید با صدای ضعیف میگفتم من خلاصه منو تنبیه میکردند/حالا تنبیهاش چی بود( بشین،پاشو/ کلاغ پر،قلت خوردن / پا مرغی و...) خیلی حال میداد.برای من همون سه روز اول سخت بود /بعدش دیگه عادت کردم/ راستی فردا عصری باید برم /دوشنبه میان دوره میدن ولی فرماندمون گفت به اصفهانیا نمیدیم ولی میده/ خب سرتون رو درد نیارم/ بازم میگم خیلی دلم براتون تنگ شده بود. منتظر نظرات زیبا تون هستم در ضمن معذرت میخوام از کسایی که اومدن نظر گذاشتن و من فرصت نکردم بهشون سر بزنم/سر فرصت میام هر موقع اومدم خبرتون میکنم فدای شما فعلا... + نوشته شده در 14:38 توسط ajr |
سلام خویبن من برگشتم میدونید کجا افتادم/حدس بزنید کجا؟؟؟ نه نمیگم/بیخیال ... باشه بابا میگم نزنید شهر خودم افتادم/پادگان شهید بابایی اصفهان صبح که رفتیم برای تقسیم/گفته بودن که ساعت 7 اونجا باشین خب ما هم طبق همون ساعت اونجا بودیم/با خانواده رفتم، خداحافظی کردم و وارد شدم/ وقتی رفتم تو تعداد زیادی نشسته بودن ولی هنوز سخنرانی شروع نشوده بودمن هم به جمع اونها پیوستم/بعد از چند دقیقه جناب سرگرد اومد و درباره (کارت واکسن و برگه سبز و برگه سفید و...)صحبت کرد/یه نیم ساعتی شد/ بعد از صحبت جناب سرگرد اگه گغتی چی شد/ بهمون کلوچه دادن خلاصه سرتون رو درد بعد برگه سفیدا رو گرفت و گفت مرکز اموزش شما پادگان شهید بابایی(نیرو هوایی) هستش/ گفت بریید و فردا ساعت 10 صبح اونجا باشین/اومدم بیرون که برم خونه دیدم هنوز خانواده ام اونجا بودن باهاشون برگشتم خونه. حالا هم که پیش شما دوستای خوبم هستم.فدای همتون + نوشته شده در 7:37 توسط ajr |
سلام.خوبین شاید این آپ آخرم باشه.شایدم... اومدم بگم که به سلامتی میخوام برم خدمت اره خدمت/به یاری خدا و امام زمان 18/7/1388 اعزامم/ اومدم تا از دوست های خوبی که تا اینجا باهام بودن و با نظرهای زیباشون تنهام نزاشتن تشکر کنم/ هنوز به قول معروف معلوم نیست که کجا باید خدمت کنم، یه چند روزه دیگه معلوم میشه(قبل از خدمتم) شاید آپ بعدیم همین باشه که کجا میخوام خدمت کنم/ وبم رو حذف نمی کنم/انشالله وقتی مرخصی اومدم.آپ میکنم و شما دوست های خوبم رو خبر میکنم/.:.انشالله گوش شیطون کر.:./ + نوشته شده در 17:14 توسط ajr |
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید. تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است) 1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. 2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید 3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند . 4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد. 5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند. 6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. 7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند. انگشت شصت نشانه والدین است . انگشت دوم خواهر و برادر . انگشت وسط خود شما . انگشت چهارم همسر شما . و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است. + نوشته شده در 12:21 توسط ajr |
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور ..... تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟ تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا ..... تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است! تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟ تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم.... و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تا کی
+ نوشته شده در 14:50 توسط ajr |
می دونم اون روزی می رسه که باید از هم جدا بشیم اون روزی می رسه که باید به قلبم بگم دیگه نباید به یادت بزنه نمی دونم اون روز چی بهت بگم . فقط می دونم اون روز دیر یا زود می رسه روزی که مجبور میشیم قلبهامونو پس بگیریم فقط اون لحظه رو می بینم که . . . روبروی هم ایستادیم و به چشمای هم نگاه می کنیم ، چون دیگه حرفی برای گفتن نمونده حتی سیل اشکام هم نمی تونه لحظه ای باعث پلک زدن چشمام بشه فقط حس می کنم گرمایی که از دستات به دستم می رسه ، داره قلبمو می سوزونه سرم رو روی شونت میذارم تا اشکامو نبینی اما حیف که لرزش بدنم رو حس می کنی سرم رو با دستای یخ زدت از شونت جدا می کنی و میگی : " بهم قول بده دیگه گریه نکنی " . از همه دنیا فقط همین برام مونده بود . . . هنوز ظالمی دستامون که جدا میشه ، صدای قلبم رو میشنوم که روی آسفالت خیابون جلو پات میشکنه دستمو میبوسی و بهم میگی : " می دونم حرفامو باور نمی کنی ، اما دوستت داشتم " . آخه پس چرا ؟ . . . . . " بهم میگی : عزیزم باور کن فقط به خاطر تو بود " . آخه چه جوری باور کنم ؟ . . . عقب عقب ازم دور میشی و سرت رو می اندازی پایین . چون دیگه طاقت سنگینیه نگاهمو نداری اما تصویر چشماتو تا ابد برام گذاشتی . به جای اون قلب قرمز و پر از عشقی که ازم گرفتی ، فقط همینو برام گذاشتی . تو میری . سفرت بخیر عزیزم . اما من به کجا ؟ . . . تو از اینجا میری اما منو با همه خاطره هامون آنجا تنها میذاری . . . . . هنوز ظالمی عزیز ! می دونم اون روز می رسه اما اگه دوستم داری برام دعا کن که من به اون روز نرسم . . . . . . + نوشته شده در 1:2 توسط ajr |
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه ، باید بروم حوصله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت ، به سللامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست + نوشته شده در 1:36 توسط ajr |
نه!!! کاری به کار عشق ندارم من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کس که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ میکند پس با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر را هم نا گفته میگذارم... تا روزگار بو نبرد.... ...گفتم که کاری به کار عشق ندارم ... + نوشته شده در 1:21 توسط ajr |
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه ! اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه + نوشته شده در 14:49 توسط ajr |
|
| ||||||